من امروز خیلی حرص خوردم، و الان که دارم دوباره بهش فکر می کنم، همه ی عصبانیت من از این بود که می خواستم با کل دنیا بجنگم انگار!!!
منظورم از دنیا مثلا می تونه بخش فرهنگی مردم جامعه باشه، فرهنگ ما مثل یک جریان سیل، درحال حرکت هست و به یک سمتی میره... و اگه از من بپرسی به چه سمتی؟ می گم به سمت بی اهمیت شدن اخلاق...
خوب این نظر منه مطابق چیز هایی که اینروزا با چشمام میبینم ...
و من از خودم توقع داشتم که دربرابر این سیل عظیم که هزار و یک علت و عامل داره...یکه و تنها بایستم...
فحاشی،دعوا و کتک کاری،پرخاشگری،دروغگویی، خیلی برام اعصاب خورد کنه!!
خوب فکر می کنی می تونی جلوی این رو بگیری؟؟ یک دوره ای بچه ها رو با تازیانه مطیع می کردن...
یک دوره ای از آتش جهنم بچه ها را می ترسوندن...
و این دوره چی؟؟؟ میشنوی که بهت میگه: من این کار رو انجام میدم و تو هیچ کاری نمی تونی بکنی...
یک بزرگ سال تو تربیت بچه ها باید یک تکیه گاه امن که مقتدر و عالم هست به همراه مهربونی باشه ... ولی من امروز بیشتر کوه خشم بودم...
یک کوه خشم و انتقام و قدرت نمایی!!! که البته زورش به جریان سیل پیش روش نمی رسید!!
خدا که قدرت مطلق هست هم با بشر این کار رو نکرد!! یعنی در با اخلاق بودن اون رو آزاد گذاشت...
من شدیدا میل به کنترل همه چیز داشتم!!
مطمئنم من امروز خیلی در اشتباه بودم، و این باعث میشه که الان از عصبانیت نتونم تمرکز کنم!!!
دلم می خواد داد بزنم و از مشکلاتی که امروز دیدم بگم!!!
از نا هماهنگی ها ی همکارا، پابند نبودن به قوانین، استثنا قائل شدن برای بچه های انجمن و دردسر هاش،از اولیا و مشکلاتشون، و در نهایت بچه ها که معصومن ولی به هر حال نیاز به سر به راه شدن و تربیت شدن دارن...
امروز به خودم اینطوری امیدواری می دادم که اشکالی نداره حد اقل بچه ها تو سنی نیستن که بخوان چاقوکشی کنن!! ولی مدارس با بچه های بزرگ تر علی الخصوص پسر ها مشکلاتشون قطعا بزرگ تره، چاقو کشی ، مصرف مواد
برچسب:
نویسنده: متین رجبی